مقدمه مسجد

اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ


به پایگاه اطلاع رسانی مسجد جامع محمد رسول الله {روستای نیلی}خوش آمديد....

 اميد آن داريم كه، با نظرات  وانتقادات خود

 ما را در هر چه بهتر شدن وبلاگ ياري كنيد.

 با تشكر از شما دوستان عزيز،

پيروز و موفق باشيد.....

ای مسلمانان سست نشوید،و اندوهگین نباشید.زیرا شما والا و برترید اگر مومن واقعی باشید.

من  مسلمانم وبا شهامت                   غیرت و جراَت هم و شجاعت

این هدف در ره دین وایمان               عاقبت یاظفر یا شهادت(2)

 

این حقیقت بدان ای مسلمان               شد فدا جان و فاروق وعثمان

حمزه با آن جگرپاره پاره                 خالد وحیدر وسعد وسلمان(2)

صد هزاران جوان لاله گون شد          این زمین بحرشان رنگ خون شد

بهترین بندگان و رسولان                   اشک وخون محمد  برون شد(2)

بهترین بندگان و رسولان                   اشک وخون محمد  برون شد

بانگ تکبیروزد اقتدار من است،اقتدارمن است......

                             جام شهد وشرف افتخار من است، افتخارمن است

من  مسلمانم وبا شهامت                   غیرت و جراَت هم و شجاعت

این هدف در ره دین وایمان              عاقبت یاظفر یا شهادت(2)

 

دین احمد غریب وحزین است            ناله ها در جهان پر طنین است

درشمال وجنوب،شرق وهم غرب       دین حق را خطر در کمین است

همّ وغمّ مسلمان مقام است               ثروت و کاخ ویا پست ونام است(2)

خواب و غفلت سراپا فتاده                فتح وپیروزئیش هم حرام است(2)

خواب و غفلت سراپا فتاده                فتح وپیروزئیش هم حرام است

بانگ تکبیروزد اقتدار من است،اقتدارمن است......

                             جام شهد وشرف افتخار من است، افتخارمن است

من  مسلمانم وبا شهامت                   غیرت و جراَت هم و شجاعت

این هدف در ره دین وایمان              عاقبت یاظفر یا شهادت(2)

 

در فلسطین مسلمان چه حال است        ظلم و بیداد وخون ها  روان است

د رعراق ودر افغان زمین هم             جمله تحته شکنجه کباب است

عده ای در قفس ها شکارن                 وآن دگرخسته و خوارو زارند

دیگری ملک و مالش به تاراج             هر کدام در عذابی دچارند

ای مسلمان بیا پس وفا کن                   پرچم دین و باید علا کرد(2)

ای مسلمان بیا پس وفا کن                   پرچم دین و باید علا کرد

بانگ تکبیروزد اقتدار من است،اقتدارمن است......

                             جام شهد وشرف افتخار من است، افتخارمن است

من  مسلمانم وبا شهامت                   غیرت و جراَت هم و شجاعت

این هدف در ره دین وایمان              عاقبت یاظفر یا شهادت(2)

 

غیرتت ای مسلمان کجا رفت              شوکت وعزتت در فنا رفت

گر صحابه ببودند در این جا                نام ذلت به باده هوا رفت

بیش از این تابه کی در جهالت           تا به کی خواب ودراین حقارت(2)

زنده کن دین بر حق احمد                     آن رسولی که گرید برایت(2)

زنده کن دین بر حق احمد                 آن رسولی که گرید برایت

بانگ تکبیروزد اقتدار من است،اقتدارمن است......

                             جام شهد وشرف افتخار من است، افتخارمن است

من  مسلمانم وبا شهامت                   غیرت و جراَت هم و شجاعت

این هدف در ره دین وایمان              عاقبت یاظفر یا شهادت(2)

 

 ای خدا در رهت جان نثاریم               چون حسینت شهادت شعاریم

ای خدا در رهت جان نثاریم               چون حسینت شهادت مرامیم

کربلا درس خون شجاعت                  نخل دین با شهادت بکاریم

ما به شمشیرالله اکبر                          ای یهود ای جهان ستمگر

انتقامی به حق می ستانیم                     در پناه خدای مظفر

جان نثاران به راه خدائیم                      ما مسلمان وهم با وفائیم

در ره دین وآیین وایمان                       ما همه با ضیاء هم صداییم

من مسلمانم، من مسلمانم، من مسلمانم، من مسلمانم، من مسلمانم،

من  مسلمانم وبا شهامت                   غیرت و جراَت هم و شجاعت

این هدف در ره دین وایمان              عاقبت یاظفر یا شهادت(2)

 

ما به شمشیرالله اکبر                          ای یهود ای جهان ستمگر

انتقامی به حق می ستانیم                     در پناه خدای مظفر

جان نثاران به راه خدائیم                     ما مسلمان وهم با وفائیم(3)

 

 

 

 

 

                                                      

رب اشرح لی صدری ویسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی...

نحمدو نصلی علی رسولی الکریم اما بعد....

بسم الله الرحمن الرحیم

باکسب اجازه از محضر شمادوستان ومهمانان گرامی...

اشعار:

 

 

این افتخار به این بنده حقیر داده شد تا در خدمت شما بزرگواران باشم ودر حضور شما بزرگواران متنی را باز وکلامی را آغاز کنم...

مطالبی که امشب آماده کردم موضوعش اختصاص پیدا میکند به:.........................

همانطور که مستحضر هستید.بیشترین جمعیت جامعه واسلام را جوانه ها تشکیل می دهند.

پس درجه اول خوده جوان و بعد ایام جوانی سرمایه های خیلی مهمی هستند که باید قدر آنها را دانست.

واماسلام:

اسلام در زبان عربی از ریشه{س-ل-م}است. ومعنی لغوی این ریشه سالم شدن واز آفات رهای  یافتن است. اسلام مشتق شده از همین ریشه است.پس با توجه به معنی اسلام،مسلم{یا همان مسلمان}یعنی کسی که خدا را خالصانه و بی ریا می پرستد.

 

اندیشمند و نویسنده مشهور انگلیسی(توماس کارلایل)در آستانه مرگ چنین می گوید:کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است. من باید کشورم را تغییر دهم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم وتصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر از روز اول خودم را تغییر داده بودم،شاید می توانستم دنیا راهم تغییر دهم...

پس امروز انسان اول باید به خود شناسی برسد،در درجه اول خود را شناسای کند.نحوه زندگی اسلامی را یاد بگیرد،فرض ها وحرام های زندگی خویش را بداند.به خوبی روشن است که وقتی انسان میمیردومورد بازخواست قرار می گیرد،اول از همه از انسان سوال می شود؟چقدر بر نماز استقامت کردی ونماز را برای خشنودی خدایت خواندی؟چقدر در این دنیا عمل صالح انجام دادی؟چقدراز ایام جوانی استفاده کردی؟چقدر برای پیشرفت دین وکسب علم تلاش کردی؟وبه چند نفر توانستی حرف اسلام وحکم خداوند را برسانی....پس کسب علم در اسلام درجه بالای دارد....

ودر قرآن در سوره قلم آیه یکم آمده است:{ن والقلم وما یسطرون}(ن. سوگند به قلم وآنچه را باقلم می نویسند)..

خداوند در این آیه به دو موضوع از مهمترین مسائل زندگی بشر یاد کرده ومی فرماید:سوگند به قلم و آنچه را با قلم می نویسند.چه سوگند عجیبی!!!

عظمت این سوگند هنگامی آشکارتر می شود که توجه داشته باشیم آن روزی که این آیات نازل گشت نویسنده وارباب قلمی در آن محیط وجود نداشت واگر کسانی مختصر سوادی داشتند خیلی تعدادشان کم بود.

و جالب اینکه در نخستین آیاتی که بر قلب پاک پیامبر(ص)نازل شد نیز به مقام والای قلم وعلم اشاره دارد.انجا که می فرماید:{اقراء بسم ربک الذی خلق....}

بخوان به نام پروردگارت که مخلوقات را آفرید وانسان رااز خون بسته ای ایجاد کرد،بخوان به نام پروردگار بزرگت،او که انسان را به وسیله قلم تعلیم داد وآنچه را نمی دانست به او اموخت.

وجالب اینجاست که:قران نه تنها علم ورزی را ستایش می کند بلکه عالم ودانشمند را مقدس می شمارد، ودر حدوده هفتصد و هشتاد مرتبه از علم سخن به میان آمده است.

قران مجید در این آیات بارها مردم را کسب علم فراخوانده است واز جهل بر حذر می دارد.

{یرفع الله الذین امنو امنکم والذین اوتوالعلم درجات}....

ونخستین  آیاتی که بر پیامبر نازل شد،نعمت قلم ودانش آموختن را بیان می کند قران مجید در ایات 31 الی 35 سوره بقره برتری ادم بر فرشتگان را به خاطرعلم حضرت آدم میداند.

علاوه بر قران پیامبر گرامی اسلام نیز مسلمانان را به کسب علم تشویق کرده وبا جهل و خرافات به مبارزه بر می خیزد.در حدیثی پیامبر گرامی اسلام می فرماید:

به دنبال علم بروید حتی اگر در کشور دور افتاده ای مثل چین باشد. ویا خطاب به اسیران می گوید:اسیرانی که بتوانند به 10 نفر از مسلمانان علم بیاموزند ازاد می شوند. به راستی که علم و عالم در اسلام جایگاه بالای دارند.

پس ای جوان مسلمان امروز که پیشرفت دین اسلام به دانش من وتو نیاز دارد. امروز که در دنیا تبادل اطلاعات بر اساس شبکه های ماهواره ای انجام میشود.امروز که تبلیغ اسلامی باید بر اساس شبکه های اینترنت انجام  شود وامروز که دعوت کردن سایر جهانیان در فضاهای مجازی انجام می شود.

پس وظیفه مارساندن وتبلیغ اسلام ناب محمدی به گوش جهانیان است تا اسلام را به آنها بشناسانیم....

چرا که خداوند ما را بهتزین امت قرار داد و دلیل این برتری وظیفه دعوت و تبلیغ دین است که بر عهده ما قرار داده شده چون دیگر پیامبری نخواهد آمد تا باره رسالت را به دوش کشد.

 اما متاسفانه ماها انطور که باید،در میدان نیستیم ومیدان را ترک وبه دیگران واگذار کرده ایم پس ما باید تلاش بکنیم تا بتوانیم حق را به گوش جهانیان برسانیم وآنها را از بی دینی آگاه و به این دین مبارک دعوت دهیم.

خداوند برای پیشرفت وبهبودی دینش محتاج به ما نیست واین ما هستیم که باید دلسوز دینمان باشیم.پس ما باید عزممان را جذم،وبا همتی بلند وخستگی نا پذیر شروع کنیم وگام برداریم برای پیشرفت دین اسلام....

ما که برای خشنودی و رضایت خدایمان گام بر میداریم بی شک او خود حامی ما می شود وما را یاری میکند به خوبی همه  ما این را می دانیم که اگرما یک گام بر داریم به سمت خدا او 10 گام بر میدارد به سمت ما....

پس جوان مسلمان این را در نظر بگیردر کشورهای که اسلام نیست مشرکان برای موفقیت خود دست به دامان معبودان باطل خود می شوند واز انها یاری وکمک می خواهند.

پس چرا ماها که رب العالمین پروردگاره جهانیان را داریم اینقدر مایوس و ناامیدیم.

در حال حضردر سطح جهان تعداد اهل سنت بیشتر از سایر فرقه ها ومذاهب است...

ومسلمانان از جهت پیروی از دین اسلام در جهان رتبه دوم را به خود اختصاص داده اند

بر اساس آماری که سازمان ملل وبرخی منابع در سال1999 میلادی برابربا 1378(هجری.شمسی) اعلام کردند جمعیت جهان از مرز 6میلیارد نفر گذشته است و حدوده20درصد از جمعیت جهان را مسمانان تشکیل می دهند یعنی 1 الی2 میلیارد مسلمان در سطح جهان .

ودوباره بر اسا سر شماری که در ایران در سال1385 انجام شد تقریبا کل جمعیت ایران 700/415/70نفر بوده که ازاین تعداد تقریبا 68 میلیون نفر مسلمان هستند. وبقیه سایر فرقه های دیگر.....

واما از این 68 میلیون نفر حدوده 25 درصد یا 17 میلیون نفر اهل سنت هستند واین تعداد تعداد کمی نیست پس امروز هر چه نداریم از کوتاهی و تقصیر خودمان است.باید رفت درس خواند و علم کسب کرد که دنیا به دانش ما نیازمند باشد خیلی ها را دیدیم و هستند که انقدر ثروت دارند که تا آخر عمر بنشینند و ثروتشان را مصرف کنندباز هم ثروتشان تمام نشدنی است، می بینیم باز هم به دنبال  درس وعلم هستند جای تامل است هنگامی که از آنها سوال می شود با وجود این همه ثروت چرا باز هم  اینقدر برای کسب علم تلاش میکنی؟

در جواب می گوید من درس رای برای ثروت نمی خواهم درس را برای بالا بردن سطح فکر وزندگی خویش می خوانم.

{از این بحث وحرف ها باید به این نتیجه رسید که:

نباید به درس خواندن با دید ثروت وثروتمند شدن نگاه کرد،

نتیجه میگیریم که برای بهبود و پیشرفت دین اسلام  وپیاده کردن دستورات این دین در زندگیمان  باید تلاش کرد،با همتی مضاعف تا بتوانیم دیگران را هم جذب کنیم وبه دانچه حق ماست برسیم.....

 

 

اجرکم عند الله.صلوات

مقام مادر

مادر سرشت ازعالم افلاک دارد***از مهرایزد پرتوی در خاک دارد.

مادر بود تندیس زیبای محبت***قلبش بود امواج دریای محبت.

گوازهای بهتر ز نام مادران نیست***بی نام مادررونقی در بوستان نیست

صدها فضیلت از برای امهات است***جنت به زیر پاهای امهات است

نیکی به مادر از ههمّ واجبات است***در احترام والدین فوز   و   نجات است

قرنی اگر شد شافع امت از آن بود***مادر برای او گرامی تر ز جان بود

خواهی اگر عالم به اقبال تو باشد***در هر دو عالم نیک،احوال تو باشد

کن سرمه چشم از خاک پای مادر خویش***هم پادشاهی از دعای مادر خویش

سرود اسلامی.شمشیر بران

 

شمشیر بران

ای مسلمانان زمانی دل چراغان بوده ایم***بلبلان خوش نوای کوچه باغان بوده ایم

زندگی بر کام بود از قفس نامی نبود***از شجاعت در جهان شمشیر بران بوده ایم

رویای دریا راه می رفتیم ودریا،رام ما***یکه تازه دلدل اقلیم ایمان بوده ایم

ما اگر امروز زاریم در دل دیروزیان***فاتحان روم مصر وملک ایران بوده ایم

از مسلمانی،مسلمانان فقط نامی بجاست***دلخوشیم از اینکه از ده جد مسلمان بوده ایم

ای مسلمانان خدا حکم جهادی داده است***بهر حکمش روزگاری جان فدایان بوده ایم

از خدا خواهیم تا باز آرد آن عزه قدیم***دیر بازی از برایش دیده گریان بوده ایم.

تصاویر علما

حضرت علي (رض)

                                     علي بن ابي طالب رضي الله عنه

((مرا از كتاب خدا بپرسيد، چون در قرآن آيه اي نيست مگر اينكه من مي دانم كه در شب نازل شده است يا در روز، در كوه نازل شده است يا در شب)).                     

علي بن ابي طالب كرم الله وجهه

جوان هاشمي

ابو طالب رهبر قريش وسردار اشراف آن با فاطمه دختر اسد بن هاشم ازدواج كرد وعلي ابن ابي طالب به دنيا آمده، فاطمه اولين زن هاشمي بود كه فرزندي هاشمي به دنيا آورد، فاطمه اسلام را پذيرفت و به دين خدا ايمان آورد وهنگامي كه هجرت كرد فضل الهي بيشتر شامل حال او شد.

ابوطالب پدر علي، فقير وتنگدست وداراي فرزندان زيادي بود. اما فقر وتنگدستي او بر علي سايه نيافكند، چون فضل خداوند شامل حال علي شد پيامبر صلي الله عليه وسلم او را به خانه خود برد، و به تربيت او پرداخت ودر سفر وحضر همواره همراه آن حضرت صلي الله عليه وسلم بود، تا اينكه خدا آن حضرت صلي الله عليه وسلم را به پيامبري برگزيد.

علي سي ودو سال بعد از ميلاد پيامبر در كعبه متولد شد، مورخين فضايل علي را در دفاع از پيامبر صلي الله عليه وسلم وقتي كه مشركين قريش به اذيت و آزار او برخاستند نوشته اند. هنگاميكه پيامبر صلي الله عليه وسلم دعوت مي داد علي جواني نوپا بود قبيله قريش دست به اذيت و آزار پيامبر زدند او از پيامبر صلي الله عليه وسلم دفاع مي نمود.

اسلام آوردن علي

مورخين نوشته اند كه علي هرگز بتها را نپرستيده و آنها را سجده نكرده است، چون او كم سن وسال بود ودر كودكي اسلام را پذيرفت. علي مي گويد: پيامبر صلي الله عليه وسلم روز دوشنبه مبعوث شد ومن روز سه شنبه ايمان آوردم. سن وسال او وقتي كه مسلمان شد 10 سال و يا كمتر از آن بود.

روزي علي به خانه پسر عمويش پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت ديد كه او و همسرش خديجه رضي الله عنها مشغول خواندن نماز بودند، علي پرسيد: اين چه عملي است؟ پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: اين عبادت خداست كه بر آن مرا برگزيده وپيامبرانش را مبعوث كرده است، من تو را به پرستش خداوند يكتا كه شريكي ندارد دعوت مي دهم.

علي اسلام آورد واسلامش را از تمام اطرافيان پنهان مي كرد. بارها همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم مخفيانه و به دور از ديد قريش به دره هاي اطراف مكه مي رفت وبا پيامبر صلي الله عليه وسلم نماز مي خواند، وهنگام غروب هر دو به مكه باز مي گشتند.

ابوطالب دانست كه فرزندش مسلمان شده است. به او گفت: اين چه ديني است كه تو برآن هستي؟ علي  رضي الله عنه گفت: من به دين كه محمد صلي الله عليه وسلم آورده است ايمان آورده ام، به خدا وپيامبرش ايمان آورده و با محمد نماز گزارده واز او پيروي مي كنم.

ابوطالب بر علي رضي الله عنه اعتراض نكرد واو را به حال خودش رها نمود. مورخين نوشته اند، روزي ابوطالب ديد كه علي وپيامبر صلي الله عليه وسلم مشغول خواندن نماز هستند، علي در طرف راست پيامبر صلي الله عليه وسلم ايستاده بود، جعفر فرزند ابوطالب از راه رسيد، ابوطالب فرمود: آن طرف پسر عمويت را بايست وجعفر از طرف چپ به نماز ايستاد. جعفر كمي بعد از حضرت علي اسلام را پذيرفته بود.

از كودكان حضرت علي اولين نفري بود كه ايمان آورده، بعد از او زيد بن حارثه خادم ومولاي پيامبر صلي الله عليه وسلم ايمان آورد بنابر اين ابتدا، خانواده پيامبر صلي الله عليه وسلم كه از علي وزيد وخديجه همسر پيامبر تشكيل مي شد، اسلام را پذيرفتند.

صحنه هاي آغازين

علي كودكي بود كه صحنه هاي ابتدايي دعوت محمدي را مشاهد نمود، پيامبر را مي ديد كه هنگام نزول اين آيه ها اقوام نزديك خود را به اسلام دعوت داد:

﴿وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ (الشعراء: 214-216).

((خويشاوندان نزديك خود را بيم بده ودر برابر مومنان فروتني نشان بده. اگر آنان نافرماني كردند، بگو من از اعمال شما بيزارم)).

روزي پيامبر صلي الله عليه وسلم خويشاوندان خود را براي صرف نهار به خانه خود دعوت نمود وتلاش كرد كه آنها را به دين خدا دعوت دهد اما ابولهب عموي پيامبر صلي الله عليه وسلم سخن پيامبر را قطع كرد واز مردم خواست تا متفرق شوند وپيامبر صلي الله عليه وسلم را ترك كنند، علي با تعجب وحيرت نگاه مي كرد، او خشونت وسنگدلي ورفتار نامناسب عمويش با پيامبر را نمي پسنديد، اما پيامبر  صلي الله عليه وسلم روز بعد دو باره آنها را به خانه اش دعوت كرد وچون آنها غذا خوردند، بعد از صرف غذا پيامبر به آنها گفت: انساني را مي شناسيد كه بهتر از آنچه كه من برايتان آورده ام، براي قومش آورده باشد، من خير دنيا وآخرت را برايتان آورده ام و پروردگارم به من دستور داده تا شما را به سوي او دعوت دهم. كداميك از شما حاضر است كه در اين امر با من همكاري كند.

آنها از پيامبر صلي الله عليه وسلم روي گردانده واو را ترك گفتند اما علي نوجوان رضي الله عنه آنها را نگذاشت بروند و با اينكه نوجواني كوچك بود در ميان همه آن اشراف وبزرگان ايستاد وگفت: اي پيامبر! من تو را كمك مي كنم، هر كس با تو بجنگد من با او مي جنگم.

افرادي از بني هاشم كه اين نوجوان را دوست مي داشتند از شهامت او احساس خوشحالي كردند وبعضي از آنها سخنان او را مورد تمسخر قرار داده وبرگشتند.

داماد پيامبر صلي الله عليه وسلم

در سال هشتم هجري علي رضي الله عنه به خواستگاري فاطمه زهرا دختر پيامبر صلى الله عليه وسلم رفت وپيامبر صلي الله عليه وسلم بي درنگ خواسته او را پذيرفت، علي براي بجا آوردن شكر الهي سربه سجده گذاشت. وچون سرش را از سجده برداشت پيامبر به او گفت: خداوند بر شما بركت بدهد وشما را خوشبخت كند وفرزندان زياد وپاكيزه اي به شما عطا نمايد.

در مراسم عقد فاطمه وعلي، ابوبكر وعمر وعثمان وطلحه و زبير رضي الله عنهم وهمه مهاجرين وانصار شركت جستند. هنگامي كه مردم در جاي خود نشستند، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: سپاس خداوندي را كه داراي صفات نيكوست، خداوند توانا كه معبود همه است وصلت نسب را پيوند مي دهد، ازدواج امري ضروري است وحكمي عادلانه وخير كاملي است خداوند بوسيله ازدواج رابطه خويشاوندي را برقرار مي كند. مردم خويشاوند يكديگر مي شوند خداوند در قرآن فرموده است:

﴿وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَكَانَ رَبُّكَ قَدِيراً (الفرقان: 54).

((خداوند آن كسي است كه از آب انسان را آفريد و براي او نسب ووصلت قرارداده است و پروردگار تو قادر است)).

بعد پيامبر صلي الله عليه وسلم افزود شما را گواه مي گيرم كه فاطمه را به مهريه چهار صد مثقال نقره به عقد علي در آوردم اگر او به اين سنت پايدار و فريضه واجب خشنود است، پيوند آنها مبارك باشد، خداوند نسل آنها را پاكيزه كند، گفته ام را پايان داده واز خداوند آمرزش مي خواهم.

وبدين صورت فاطمه رضي الله عنها به خانه همسرش علي بن ابي طالب رضي الله عنه برده شد. جهيزيه فاطمه رضي الله عنها جز يك تخت كه با برگ خرما بست بود ويك بالش پوستي كه با پوشال خرما پر بود ويك مشك آب ويك غربال چيز ديگري نبود.

علي از فاطمه صاحب فرزندي شد، ابتدا او را حرب ناميدند اما پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وگفت: فرزندم را به من نشان دهيد، اسم او را چه گذاشته ايد؟ گفتند: ما اورا حرب نام گذاشته ايم، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: نه بلكه او حسن است.

ونيز حسين وزينب فرزندان ديگر فاطمه وعلي بودند، پيامبر صلي الله عليه وسلم پدر بزرگ آنها بود و با آنها شوخي مي كرد، گاهي يكي از آنها كه بر شانه اش سوار بود، سجده را طولاني مي كرد تا او خودش پايين بيايد و مي گفت: اگر برخيزم مبادا كودك بيافتد.

فاطمه بعد از مدت كمي پس از پيامبر صلي الله عليه وسلم چشم از جهان فرو بست وعلي درسن شصت وسه سالگي به دست ابن ملجم در كوفه به شهادت رسيد، رحمت خداوند بر علي رضي الله عنه باد كه همواره دعا مي كرد: بار خدايا! از نگاههاي ناجايز وسخنان بيهوده وخطاي قلب ما در گذر فرما.

رحمت خداوند بر علي باد كسيكه پيامبر صلي الله عليه وسلم به او مژده بهشت داده بود.

 

حضرت عثمان بن عفان رضي الله عنه

  عثمان بن عفان رضي الله عنه

((آيااز مردي حيا نكنم كه فرشتگان از او شرم دارند))(رسول اكرم (ص))

اصل ونسب عثمان

شهر طايف شهر زيباي حجاز است، طايف بهشت وگلزار حجاز و باغ پرميوه آن است، خانواده عثمان رضي الله عنه در اين شهر زيبا زندگي مي كردند. أروي دختر كريز بن ربيعه... بن عبد مناف صاحب نوزاد كوچكي به نام عثمان شده بود، عثمان بن عفان بن ابي العاص بن اميه... قريشي اموي. عثمان در سال ششم عام الفيل يعني شش سال بعد از تولد پيامبر صلي الله عليه وسلم به دنيا آمد اسم عثمان هم در دوران جاهليت و هم در اسلام عثمان بود و كنيه اش ابوعبد الله وابو عمرو كه با هر دو ميان مردم مشهور بود. همه مردم عثمان را دوست داشتند تا جايي كه زنان براي فرزندان خود اينگونه مي سرودند: ((أحبك والرحمن حب القريش لعثمان)) ترجمه: سوگند به خداي رحمن، تو را چنان دوست دارم كه قريش عثمان را دوست دارند.

اسلام آوردن عثمان

عثمان رضي الله عنه پنجمين نفري بود كه اسلام آورد، وي داستان اسلام آوردنش را چنين تعريف مي كند: من مردي بودم علاقمند به مصاحبت زنان، در يكي از شبها با گروهي از مردان قريش در صحن كعبه نشسته بودم، به ما گفته شد: محمد دخترش رقيه را به عقد ازدواج عتبه بن ابي لهب در آورده است، رقيه زني زيبا بود من حسرت خوردم كه چرا بر پسر ابولهب پيش نگرفتم وبا دختر محمد ازدواج نكردم، ديري نگذشت كه من به خانه رفتم، آنجا خاله ام سعديه بنت كريز كه به دين قومش بود وكهانت وفالگيري را آموخته بود به من گفت: چراغ او چراغ واقعي است، ودينش رستگار وكارش موفقيت آميز خواهد بود، سنگلاخ مكه به امر او تسليم خواهد شد.

عثمان پرسيد: اين چه كسي است؟ خاله عثمان گفت: او محمد بن عبدالله پيامبر خداست، او با قرآن آمده وبه سوي خدا دعوت مي دهد. عثمان از آنجا برگشت در حالي كه به شدت تحت تاثير سخنان خاله اش قرار گرفته بود، همچنان كه او در مورد سخنان خاله اش فكر مي كرد نزد ابوبكر صديق رفت، عثمان مي گويد: من نزد ابوبكرصديق آمدم، هيچ كس نزد او نبود كنارش نشستم. او ديد كه درحال فكر كردن هستم، پرسيد: به چه فكر ميكني؟ او را از گفته خاله ام با خبر كردم. ابوبكر گفت: واي بر تو عثمان، تو مرد دانا وهوشياري هستي كه حق وباطل را تشخيص مي هدي، اين بت ها ارزش ندارد كه قوم آنها را مي پرستند؟ آيا مگر اين بت ها سنگهايي نيستند كه نه مي بينند ونه می شنوند؟ گفتم: بله سوگند به خدا كه بت ها چنين اند. ابوبكر گفت: سوگند به خدا خاله ات راست گفته است. خدا محمد بن عبدالله، را به رسالت برگزيده وبراي مردم فرستاده است، آيا مي خواهي نزد وي بروي واز او بشنوي؟گفتم: بله! ديري نگذشت كه پيامبر صلي الله عليه وسلم وعلي بن ابي طالب رضي الله عنه در حالي كه پارچه اي بر دوش داشتند ازكنار ما گذشتند، ابوبكر بلند شد ودر گوش پيامبر چيزي نجوا كرد، پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد ونشست ورو به من كرد وگفت: عثمان دعوت الهي را بپذير كه بهشت را به تو مي بخشد. من پيامبري هستم كه براي جهانيان فرستاده شده ام.

عثمان مي گويد: سوگند به خدا بعد از شنيدن سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم بي اختيار اسلام را پذيرفتم وگواهي دادم كه هيچ معبودي جز خدا نيست ومحمد بنده وپيامبر خدا است، ومدتي بعد با دختر پيامبر، رقيه ازدواج كردم. عموي عثمان، حكم بن ابي العاص مردي سنگدل و تندخوي بود، با خشونت با عثمان برخورد مي كرد وقتي از اسلام آوردن عثمان با خبر شد او را گرفت وبا طنابي سخت بست وبا خشونت به عثمان گفت: آيا از دين پدر ونياكان خود بر ميگردي وبه آيين جديد روي مي آوري؟

سپس عمويش سوگند خورد وگفت: سوگند به خدا تا تو از اين دين دست برنداري تو را باز نخواهم كرد. عثمان با اصرار وبدون ترس گفت: اي عمو! سوگند به خدا كه هرگز اين دين را رها نخواهم كرد واز اين دين جدا نخواهم شد.

صفات وشمايل عثمان رضي الله عنه

عثمان رضي الله عنه مردي بود كه جان ومالش را فداي رسول الله صلي الله عليه وسلم نمود، اخلاق او الگوي خوبي براي مسلمانان بود، مهربان وبا حيا بود، طوري كه فرشتگان از عثمان شرم مي كردند، عايشه رضي الله عنه مي گويد: پيامبر صلي الله عليه وسلم در خانه اش به پهلو تكيه داده بود وساق پايش بيرون بود. ابوبكر رضي الله عنه اجازه ورود به خانه را خواست ووارد شد پيغمبر صلي الله عليه وسلم همچنان تكيه داده بود، سپس عمر رضي الله عنه اجازه ورود خواست، پيامبر صلي الله عليه وسلم همچنان تكيه زده بود وبا آنها سخن مي گفت: بعد از آن عثمان رضي الله عنه اجازه ورود خواست وچون وارد شد پيامبر صلي الله عليه وسلم راست نشست ولباسهايش را مرتب كرد وبا او سخن گفت. عايشه رضي الله عنها شاهد قضيه بود، گفت: اي پيامبرخدا! ابوبكر وارد شده وشما تكان نخورديد وتوجه نكرديد بعد عمر وارد شد شما باز هم تكان نخورديد وتوجه نكرديد اما وقتي عثمان آمد شما نشستيد و لباسهايتان را جمع وجور كرديد...! پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم فرمود: ((آيا من از مردي حيا نكنم كه فرشتگان از او شرم دارند)).

عثمان مردي بزرگوار وسخاوتمند در اين زمينه براي ديگران الگو بود. سخاوت هاي عثمان يادگارهاي نيكويي از او ماند. در آن زمان آب كالاي اساسي ومهمترين ضرورت زندگي بود كه مردم به وسيله آب به زندگي خود وگوسفندان وشترهايشان ادامه مي دادند. چاهي بنام ((بئر رومه)) متعلق به فردي از بني غفار بود، وهر دلو آب اين چاه را به چندين درهم مي فروخت. مردم به ستوه در آمده بودند، پيامبر صلي الله عليه وسلم به صاحب چاه گفت: آيا اين چشمه را به چشمه اي در بهشت نمي فروشي؟ مرد غفاري گفت: اي پيامبر خدا! من وخانواده ام چشمه اي ديگر جز اين نداريم ومن نمي توانم اين را بخشش كنم.

وقتي اين خبر به عثمان رضي الله عنه رسيد چاه را از آن مرد به مبلغ سي وپنج هزار درهم خريد وبعد نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وگفت: براي من چشمه اي در مقابل آن چاه در بهشت مي دهي؟ پيامبر فرمود: بله اينطور است. عثمان گفت: من آن چاه را خريدم و آن را براي مسلمانان وقف نمودم. آري، عثمان اينگونه بود، بارها پيامبر صلي الله عليه وسلم او را مژده بهشت داده بود.

سخاوتمنديهاي او همواره راه را براي او به سوي بهشت باز گذاشته بود. در روز صلح حديبيه، پيامبر صلي الله عليه وسلم، عثمان رضي الله عنه را نزد قريش و رهبر شان ابوسفيان (كه در آن زمان اسلام را نپذيرفته بود) فرستاد تا به آنها بگويد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به قصد جنگ نيامده است، بلكه او براي زيارت كعبه آمده وهم چنان حرمت كعبه را حفظ خواهد نمود ونيز پيامبر صلي الله عليه وسلم به عثمان گفت كه به مردان وزنان مسلماني كه در مكه بسر مي برند مژده بده كه فتح وپيروزي نزديك است، عثمان رضي الله عنه به مكه آمد وپيام رسول اكرم صلي الله عليه وسلم را به ابوسفيان وبزرگان قريش رساند، وقتي عثمان رضي الله عنه پيام را به آنها رساند وسخنش تمام شد، گفتند اگر تو مي خواهي كعبه را طواف كني طواف كن. عثمان گفت: تا زماني كه پيامبر صلي الله عليه وسلم طواف نكند من طواف نخواهم كرد.

در اين هنگام قريش عثمان را بازداشت كردند وتا سه روز او را نگه داشتند تا اينكه به پيامبر صلي الله عليه وسلم خبر رسيد كه عثمان  رضي الله عنه كشته شده است. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: ما بر نمي گرديم تا زماني كه با قريش بجنگيم. وانتقام خون عثمان را بگيريم آنگاه پيامبر صلي الله عليه وسلم مردم را براي بيعت فرا خواند وبه آنها گفت كه خداوند به من دستور داده تا از شماها بيعت بگيرم. مردم همه به سوي پيامبر صلي الله عليه وسلم آمدند وزير درخت با او بر مرگ وفرار نكردن از جنگ بيعت كردند نيز عهد كردند كه يا فتح مكه يا شهادت.

پيامبر صلي الله عليه وسلم به نيابت از عثمان  رضي الله عنه بيعت كرد بدين صورت كه دست راستش را بر دست چپش گذاشت وگفت: ((بارخدايا! عثمان به دنبال كار خدا وپيامبرش رفته است ومن به جاي او بيعت مي كنم)). و پيامبر صلي الله عليه وسلم دست راستش را بر دست چپ خويش نهاد.

بعد خبرهاي موثقي رسيد كه عثمان صحيح وسالم است و بازداشت شده است.

يكي از افتخارات ديگر عثمان اين است كه با دو دختر پيامبر ازدواج نمود يعني بعد از وفات يكي با ديگري ازدواج كرد به اين سبب ذي النورين گفته مي شود.

رحمت خداوند بر او باد. او يكي از شش نفري است كه پيامبر صلي الله عليه وسلم درگذشت، واز آنها اعلام خشنودي كرد ويكي از كساني بود كه قرآن را جمع نمود.

رحمت خدا بر عثمان كه پيامبر صلي الله عليه وسلم در روز تبوك در مورد او گفت: عثمان از امروز به بعد هر عملي انجام دهد براي او ضرر نخواهد داشت.

رحمت خداوند برعثمان بن عفان جامع قرآن وفاتح شهرها.

حضرت عمر (رض)

عمر بن خطاب رضی الله عنه

 

((بار خدايا هريك از اين دومرد، ابوجهل وعمر بن الخطاب را بيشتر دوست داري اسلام را به وسيله او كمك كن)).            پيامبر صلي الله عليه وسلم

عمر رضي الله عنه چه كسي بود؟

عمر كسي بود كه پيامبر صلي الله عليه وسلم او را فاروق كنيه داد چون خداوند بوسيله عمر حق را از باطل جدا كرد، پيامبر صلي الله عليه وسلم در مورد عمر فاروق رضي الله عنه فرموده است: ((من شيطانهاي انس وجن را مي بينم كه از عمر فرار مي كنند)).

پيامبر صلي الله عليه وسلم به عمر رضي الله عنه مي گفت: اي فرزند خطاب! سوگند به ذاتي كه جانم در دست اوست شيطان از راهي كه تو از آن گذر كني نخواهد رفت.

عمر بن خطاب رضي الله عنه سيزده سال پس از پيامبر صلي الله عليه وسلم به دنيا آمد. پدرش خطاب بن نفيل، مخزومي، قريشي ومادرش حنتمه دختر هاشم، از اينكه صاحب فرزندي شده بودند خوشحال شدند. عمر بن خطاب بن نفيل بن عبدالعزي است وقريشي از بني عدي است ودر كعب بن لؤي نسبش به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي رسد. كنيه اش ابو حفص است، حفص يعني بچه شير، پيامبر صلي الله عليه وسلم در جنگ بدر اين لقب را به عمر رضي الله عنه گذاشت. او سيزده سال بعد از عام الفيل به دنيا آمد.

پيامبر صلي الله عليه وسلم داماد عمر رضي الله عنه بود چون پيامبر صلي الله عليه وسلم با حفصه، دختر عمر رضي الله عنه ازدواج كرد. عمر رضي الله عنه زير نظر پدر ومادرش بزرگ شد و آنها به خوبي او را تربيت كردند، هنگامي كه عمر جوان ونيرومند شد گاهي تجارت مي كرد وگاهي پدرش او را چوپان گله خود ميكرد.

عمر داراي چهره سفيد مايل به سرخي بود وقامتي بلند وسينه اي پهن داشت.

بازوهايش قوي بود هنگام را ه رفتن سريع مي رفت وهمراهانش كمتر مي توانستند در هنگام راه رفتن به او برسند. جوانان قريش خيلي از او حساب مي بردند.

عمر رضي الله عنه رقيب نيرومند براي همسن وسالهايش بود، هرگاه با كسي كشتي مي گرفت او را به زمين مي زد، روزي در بازار عكاظ كشتي گرفت، مردم اطراف او و حريفش جمع شده بودند واين مبازره را تماشا مي كردند ديري نگذشت كه عمر رضي الله عنه حريف خود را به زمين زد وبر او پيروز شد. عمر اسب سوار ماهري بود كه همواره اسب سواري را تمرين مي كرد ونيز شاعر بود كه خواندن وحفظ كردن شعر را دوست مي داشت.

اسلام آوردن عمر رضي الله عنه

اسلام آوردن عمر رضي الله عنه باعث شادي وسرور مسلمين شد داستان اسلام آوردن او از اين قرار است:

عمر رضي الله عنه قبل از اينكه اسلام بياورد گفت: مي خواهم محمد را به قتل برسانم، اما وقتي مردم به او گفتند كه خواهر وشوهر خواهرش مسلمان شده اند، به شدت خشمگين شد گويا آتشي وجود او را فراگرفته بود ودر همين حال عازم خانه خواهرش شد و چون به خانه خواهرش رسيد، ‌شنيد كه آيه هاي قرآن در آن تلاوت مي شود: ﴿طه * مَا أَنْزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى * إِلاَّ تَذْكِرَةً لِمَنْ يَخْشَى * تَنْزِيلاً مِمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى (طـه: 1-4).

اين جا بود كه قلب عمر نرم شد واز خشونت وسختي به مهرباني و نرمي مبدل گرديد. پرسيد: محمد كجاست؟ وقصد رفتن به جايي را نمود كه پيامبر صلي الله عليه وسلم در آنجا ساكن بود. عمر قبل از اينكه نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم بيايد در خانه خواهرش فاطمه بنت خطاب غسل كرده وقرآن را تلاوت كرده بود و هنگامي كه به خانه ارقم بن ابي ارقم رسيد ودر زد، يكي از ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم بلند شد ونگاه كرد سپس دوباره نزد پيامبر صلي الله عليه وسلم برگشت وگفت: اي پيامبر خدا! پسر خطاب شمشير خود را به كمربسته و مي آيد. در اينجا حمزه بن عبدالمطلب بلند شد وگفت: اي پيامبر خدا! به او اجازه بده اگر اراده خير داشته باشد مسلمان مي شود، وقصد بدي داشته باشد او را به قتل مي رسانم.

پيامبر صلي الله عليه وسلم به عمر رضي الله عنه اجازه ورود داد واز جايش برخاست. به محض اينكه عمر را ديد لباسهايش را گرفت و به شدت به طرف خود كشيد وگفت: اي عمر، آيا به جانب اسلام نمي آيي تا خداوند آيه هايي در مورد رسوايي تو نازل نكند هم چنان كه وليد بن مغيره را رسوا كرد.

عمر گفت: گواهي مي دهم كه هيچ معبودي جز خدا نيست و گواهي مي دهم كه تو بنده وپيامبر خدا هستي، اي پيامبر خدا! من آمده ام تا به خدا و پيامبرش و آنچه از جانب خدا آورده اي ايمان بياورم.

پيامبر صلي الله عليه وسلم تكبير بلندي گفت كه ياران دانستند عمر مسلمان شده است. حاضران نيز تكبير گفتند ودر آن روز مسلمانان در دو صف بيرون آمدند كه در يك صف حمزه رضي الله عنه قرار داشت و در صف ديگر عمر رضي الله عنه بود. قريش وقتي آنها را ديدند به شدت ناراحت شدند. ودر آن روز پيامبر صلي الله عليه وسلم عمر را فاروق ناميد چون خداوند به وسيله او قدرت اسلام را ظاهر كرد وميان حق وباطل فرق گذاشت. واين گونه خداوند اسلام را با عمر رضي الله عنه عزت واقتدار بخشيد و عمر رضي الله عنه به گروه اولين مردان اسلام پيوست.

فضيلت واخلاق عمر رضي الله عنه

پيامبر صلي الله عليه وسلم شناخت بسيار خوبي از عمر رضي الله عنه داشت. او شجاعت و شهامت وغيرت عمر رضي الله عنه را مي دانست. لذا در حديثي با اشاره به اين صفات عمر رضي الله عنه گفت: ((من در خواب ديدم كه دربهشت هستم زني را ديدم كه در كنار قصري نشسته ومي درخشد. گفتم: اين قصر مال چه كسي است؟ گفتند: از عمر رضي الله عنه است. من به ياد شهامت وغيرت او افتادم و از آنجا روي گردانده وبرگشتم. هنگامي كه عمر رضي الله عنه اين سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم را شنيد به گريه افتاد وگفت: آيا ممكن است نسبت به شما غيرتم به جوش بيايد؟!)).

عمر رضي الله عنه مرد دليري بود كه مردم از او ميترسيدند. شهامت و دليري او در روزي كه از مكه به سوي مدينه هجرت كرد متجلي گرديد. هنوز پيامبر از مكه هجرت نكرده بود، مسلماناني كه از مكه به مدينه هجرت ميكردند مخفيانه و به دور از چشم مشركين هجرت مي كردند. اما عمر رضي الله عنه شمشيرش را به كمر بسته وتير وكمان خود را برداشت وتير به دست گرفته وبه كعبه رفت. مردم قريش اطراف كعبه جمع بودند عمر رضي الله عنه هفت بار كعبه را طواف كرد ودر مقام ابراهيم نماز گزارد، سپس به افراد قريش گفت: هر كسي مي خواهد كه مادر به عزايش بنشيند وفرزندانش يتيم وزنش بيوه شود پشت اين دره با من در بيفتد. بعد از آن، به سوي مدينه حركت كرد. وهنگامي كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به مدينه آمد او همراه مردم به استقبال پيامبر صلي الله عليه وسلم رفت واز رسيدن پيامبر صلي الله عليه وسلم شادي وصف ناپذيري به عمر رضي الله عنه دست داد و عمر رضي الله عنه براي هميشه در مدينه ماند.

در روز صلح حديبيه، پيامبر صلي الله عليه وسلم با كفار عهد نامه صلح امضاء نمود عمر رضي الله عنه چون شرايط صلح را شنيد و از آنجايي كه به ظاهر، صلح نشانگر ضعف وناتواني مسلمين بود، ناراحت وخشمگين شد ونزد ابوبكر آمد وگفت: اي ابوبكر! آيا اين مرد پيغمبر خدا نيست؟ ابوبكر گفت: بله. عمر گفت: آيا ما مسلمان نيستيم؟ ابوبكر گفت: بله، اي عمر. عمر با سرزنش وخشم گفت: پس چرا ما در مورد دين خود ذلت را قبول كنيم وبپذيريم؟

بعد از آن عمر رضي الله عنه پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آمد وآنچه به ابوبكر گفته بود به پيامبر هم گفت، پيامبر صلي الله عليه وسلم در پاسخ او گفت: من بنده خدا و پيامبرش هستم، هرگز از دستور خدا سرپيچي نمي كنم، ونيز هرگز خداوند مرا شكست نخواهد داد. در اين موقع عمر رضي الله عنه سخنش را پايان داد و همه به مدينه برگشتند ودر مدينه مژده از آسمان آمد وسوره فتح بر پيامبر صلي الله عليه وسلم نازل شد: ﴿إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً (الفتح: 1). مشركين شرايط صلح را نقض كردند وصلح حديبيه كه عمر برآن اعتراض مي كرد سبب فتح مكه شد، فتح مكه، فتح بزرگي بود كه مسلمين بعداز سالها دوري از مكه ودر حالي كه با ترس ووحشت از مكه هجرت كرده بودند، بار ديگر قدرتمندانه به مكه بازگشتند، مسلمانان در هنگام فتح مكه بتها را درهم شكستند. حضرت عمر رضي الله عنه به دنيا ومتاع آن بي علاقه بود. در زمان خلافت ايشان سفيران پادشاهان وامرايشان كه به مدينه مي آمدند گمان مي كردند اميرالمؤمنين داراي قصر بزرگي است كه نگهبانان اطراف آن را گرفته اند. اما هنگامي كه عمر رضي الله عنه را فروتن وبا لباسهاي ساده مي ديدند، تعجب وحيرت آنها را فرا مي گرفت. ام المؤمنين حفصه رضي الله عنها دختر عمر رضي الله عنه وقتي بي علاقگي پدرش نسبت به دنيا را ديد به او گفت: اي اميرالمؤمنين! اگر لباس مي پوشيدي كه از اين لباس نرم تر مي بود و غذايي مي خوردي كه از اين غذايت بهتر بود بسيار خوب بود، چون خداوند روزي وخير فراوان نصيب مسلمين كرده است. عمر رضي الله عنه گفت: مگر به ياد نداري كه پيامبر صلي الله عليه وسلم چگونه با سختي زندگي مي گذارانيد؟ وهمچنان عمر حالات زندگي پيامبر صلي الله عليه وسلم و خليفه اش ابوبكر را به حفصه يادآوري نمود تا اينكه حفصه به گريه افتاد سپس عمر رضي الله عنه گفت: سوگند به خدا اگر بتوانم مانند آنها به سختي دنيا را بگذرانم اميد است كه در زندگي پرآسايش آخرت با آنها شريك شوم.

ياران عمر رضي الله عنه به قاطعيت وصلابت وي شهادت داده اند، حضرت معاويه رضي الله عنه مي گويد: عمر به خاطر خدا مردم را مي ترساند.  حضرت عمر رضي الله عنه عادل بود وقبل از همه عدالت را بر خود اجرا مي نمود سپس بر ديگران، در طول سالهايي كه مسلمانان از فقر و تنگدستي در مضيقه بودند او نيز جز نان وروغن چيز ديگري نمي خورد چون او مي خواست هرچه مردم مي خورند او نيز بخورد.

شهادت حضرت عمر رضي الله عنه

عمر رضي الله عنه از خداوند مي ترسيد واز روز قيامت هراس داشت يكي از ياران او ميگويد: عمر رضي الله عنه را ديدم كه پر كاهي را از زمين برداشت وگفت: ((كاش كه من پركاهي بودم، كاش من چيزي نمي بودم، كاش كه مادرم مرا نمي زائيد!)) حضرت عمر رضي الله عنه درحالت امامت نماز صبح بود كه ابولؤلؤ مجوسي بر او حمله نمود وايشان را مجروح ساخت، سپس حضرت به فرزندش عبدالله گفت: نزد ام المؤمنين عايشه برو وبه ايشان بگو عمر بن خطاب به تو سلام مي گويد ونگو امير المومنين، چون از امروز به بعد من امير المومنين نيستم وبگو عمر اجازه مي خواهد در كنار يارانش (محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه ) دفن شود، اگر عايشه اجازه داد من را در آنجا دفن كنيد واگر اجازه نداد آنگاه در قبرستان عمومي مسلمانان دفنم كنيد. ام المؤمنين با خواسته عمر رضي الله عنه موافقت نمود واجازه داد كه ايشان در كنار يارانش محمد صلي الله عليه وسلم وابوبكر رضي الله عنه به خاك سپرده شود. عهد خلافت حضرت عمر رضي الله عنه سرشار از خوبي وعدالت بود وفتوحات بزرگي نصيب مسلمانان گرديد واسلام در دورترين نقاط دنيا منتشر شد.

رحمت خدا بر فاروق اعظم باد ومبارك باد او را بهشتي كه به آن مژده داده شده بود.

حضرت ابوبكر صديق(رض)

                                             ابوبكر صديق رضي الله عنه

 

((خداوند مرا به سوي شما مبعوث كرد شما گفتيد تو دروغ مي گويي، اما ابوبكر گفت راست مي گويد ومرا با جان ومالش ياري داد)).                   

  پيامبر صلي الله عليه وسلم

ايمان زود هنگام

رهبران واشراف قريش يكي پس از ديگري وپشت سرهم در صحن كعبه جمع مي شدند. زيد بن عمرو بن نفيل در آفتاب نشسته بود وبا تعجب به بت هاي بلندي كه در اين جا و آنجا گذاشته شده بودند نگاه مي كرد. زيد به آئين بت پرستي قانع نبود وبا جديت تلاش مي كرد كه ديني را بپذيرد كه آئين يكتا پرستي باشد، قريش را مي ديد كه شتر وگوسفند و... را براي بت ها سر مي بريدند با خودش فكركرد وگفت: گوسفند را خدا آفريده واز آسمان باران مي باراند وبراي گوسفندان گياه وعلف در زمين مي روياند پس شما چگونه گوسفند را به نام غير از خدا سر مي بريد؟!

زيد هم چنان غرق اين افكار بود كه اميه بن ابي صلت به او نزديك شد وگفت: در چه حالي اي جوينده خير وخوبي؟ زيد گفت كه خوب هستم. اميه پرسيد: آيا چيزي يافتي؟ زيد گفت: نه. اميه گفت: جز آنچه كه خداوند خواسته يا از طرف خداوند باشد. هر ديني روز قيامت سبب هلاكت خواهد بود. اما آيا پيامبري كه منتظرش هستيد از ماست يا از شماست.

ابوبكر اين سخن را شنيد وگفت: من قبلا نشنيده بودم كه پيامبري مبعوث مي شود ومردم منتظر آن هستند، بنابر اين نزد ورقه بن نوفل رفتم او بسيار به آسمان نگاه مي كرد وهمواره چيزي زمزمه مي نمود، داستان گفتگوي اميه وزيد را براي او تعريف كردم. ورقه گفت: بله برادر زاده ام، پيامبري كه مردم منتظر او هستند از نظر نسب از اعراب متوسط است من نسب را مي دانم وقوم تو نسب ميانه ومتوسطي در ميان اعراب دارد. ابوبكر به ورقه گفت: عمو! اين پيامبر چه مي گويد؟ ورقه گفت: هرآنچه به او از جانب خدا گفته شود همان را به مردم خواهد گفت، اما ظلم نمي كند و نمي گذارد كه بر او ظلم شود واز اينكه مردم بر يكديگر ستم كنند جلوگيري مي نمايد.

ابوبكر افزود: ((وقتي پيامبر صلي الله عليه وسلم به پيامبري مبعوث شد من به او ايمان آوردم و او را تصديق نمودم)).

ابوبكر اسلام آورد و پيامبر صلي الله عليه وسلم  در مورد اسلام آوردن ابوبكر فرمود: ((هيچ كسي را به اسلام دعوت ندادم مگر ابتدا در پذيرفتن دعوتم دچار ترديد وشك مي شد به جز ابوبكر، هنگامي كه او را دعوت دادم چهره اش را برنگرداند ودر حقانيت اسلام شك نكرد)).

اين چنين ابوبكر رضي الله عنه خيلي زود از جاهليت به اسلام روي آورد.

ابوبكر رضي الله عنه چه كسي بود؟

ابوبكر صديق رضي الله عنه يار پيامبر صلي الله عليه وسلم است كه پس از مسلمان شدن هميشه در سفر وحضر تا دم وفات آن حضرت درخدمت ايشان بوده و هيچ گاه ازاو جدا نشد. به علت زيبايي چهره اش او را ((عتيق)) لقب داده بودند. نسب او در مره بن كعبه به پيامبر صلي الله عليه وسلم  مي رسد، نامش عبدالله بن ابي قحافه عثمان بن عامر بن عمروبن كعب.... ابن مره بن كعب... قريشي است. مادر ابوبكر رضي الله عنه ام الخير سلمي است. ابوبكر در جاهليت با اسماء بنت عميس وحبيبه ازدواج كرده بود. هنگامي كه ابوبكر رضي الله عنه وفات كرد حبيبه حامله بود. ابوبكر شش فرزند داشت سه دختر وسه پسر. پسران وي به نامهاي عبدالله، عبدالرحمن ومحمد ودخترانش اسماء وام المؤمنين عايشه وام كلثوم رضي الله عنهم بودند.

عادات وصفات ابوبكر رضي الله عنه

امت اسلامي به اجماع او را صديق ناميده اند چوت او راستگويي را همواره برخود لازم گرفته بود ونيز بلافاصله رسالت پيامبر صلي الله عليه وسلم را تصديق نمود، هرگز اشتباه و دروغي از او سر نزده كه كسي آن را به ياد داشته باشد. روزي پيامبر صلي الله عليه وسلم در كعبه نماز مي خواند، عقبه بن ابي معيط نزديك وي آمد وچادرش را به گردن پيامبر صلي الله عليه وسلم پيچيد وداشت اورا خفه مي كرد، ابوبكر، عقبه را از كنار پيامبر دور نمود واو را سرزنش كرد وگفت: ((آيا مي خواهي مردي را بكشي كه مي گويد پروردگار من الله است در حالي كه از طرف پروردگارتان دلايل روشني ارائه كرده است)).

در صبح روز اسراء كه پيامبر صلي الله عليه وسلم از معراج برگشته بود، مشركين نزد ابوبكر رضي الله عنه آمدند وگفتند: آيا مي داني دوست تو چه مي گويد، او مي گويد كه ديشب به بيت المقدس برده شده است!

ابوبكر از آنها پرسيد: آيا محمد چنين گفته است؟ مشركين گفتند: بله. ابوبكر رضي الله عنه قبل از اينكه پيامبر صلي الله عليه وسلم را ببيند و از او اخبار اسراء و معراج را بشنود گفت: ((او راست گفته است من او را در چيزي بالاتر از اين كه او مي گويد: اخبار آسماني صبح وشام به او مي رسد تصديق مي كنم)).

ابوبكر رضي الله عنه بزرگوار وسخاوتمند بود و از آنجا كه اموال خود را به كثرت صدقه مي كرد خداوند در قرآن آيه اي در مورد ايشان نازل فرمود:

﴿وَسَيُجَنَّبُهَا الْأَتْقَى * الَّذِي يُؤْتِي مَالَهُ يَتَزَكَّى (الشمس: 17- 18).

((ونجات مي يابد از آتش دوزخ كسيكه بيشتر از همه پرهيزكار است. ومال خود را در راه خدا مي دهد تا تزكيه شود)).

حضرت عمر رضي الله عنه در مورد اينكه ابوبكر رضي الله عنه در صدقه كردن اموال خود از تمام صحابه سبقت مي گرفت، مي گويد: پيامبر صلي الله عليه وسلم به ما دستور داد تا در راه خدا صدقه كنيم، نزد من هم مقدار مال بود با خود گفتم امروز از ابوبكر سبقت خواهم گرفت ومن نصف دارايي خود را صدقه كرده و پيش پيامبر صلي الله عليه وسلم آوردم. پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: براي خانواده ات چه گذاشتي؟ گفتم: همين مقدار را در خانه نيز گذاشته ام. اما ابوبكر رضي الله عنه تمام اموال ودارايي خود را آورده بود، پيامبر صلي الله عليه وسلم فرمود: اي ابوبكر براي خانواده ات چه گذاشته اي؟ گفت: براي آنها خداوند وپيامبر را گذاشته ام. عمر رضي الله عنه با خود گفت درهيچ چيزي از او سبقت نمي توانم بگيرم. اين واقعه در روز آماده كردن لشكر عسره در غزوه تبوك روي داده است.

ابوبكر رضي الله عنه بسيار دانا وهوشيار بود، درمقابل مانعين زكات قاطعانه ايستاد وفرمود: ((سوگند به خدا! با كسي كه ميان نماز وزكات فرق مي گذارد خواهم جنگيد، سوگند به خدا! اگر زانو بند شتري را كه آنها به پيامبر صلي الله عليه وسلم مي دادند، ندهند با آنها مي جنگم)).

ابوبكر رضي الله عنه با زيركي خود هدف پيامبر صلي الله عليه وسلم را از سخنانش فهميد، كه آن حضرت صلي الله عليه وسلم فرمود: ((خداوند تبارك و تعالي بنده اي را اختيار داده كه از دنيا يا آخرت يكي را قبول كند و آن بنده آنچه را نزد خداست اختيار نمود )).

ابوبكر رضي الله عنه بعد از شنيدن اين سخن پيامبر صلي الله عليه وسلم بلافاصله منظور پيامبر صلي الله عليه وسلم را درك نمود وشروع به گريه كرد وگفت: ((پدر و مادرهايمان فدايت باد)) ياران پيامبر صلي الله عليه وسلم ازگريه ايشان تعجب كردند. اما هنگامي كه وفات پيامبر صلي الله عليه وسلم نزديك شد و اجلش فرا رسيد آنها دانستند كه بنده اي كه آنچه نزد خدا هست آن را قبول كرده، پيامبر صلي الله عليه وسلم است ونيز دانستند كه ابوبكر رضي الله عنه مردي زيرك وهوشيار است.

شجاعت وجرأت نيز از صفات بارز ابوبكر رضي الله عنه بود كه در صحنه هاي مختلفي اين صفت متجلي شد، در صدر اسلام، وقتي كه مسلمانان تعداد انگشت شماره بودند ابوبكر رضي الله عنه از پيامبر صلي الله عليه وسلم خواست تا از خانه ابي ارقم بيرون بروند ودر كعبه، آشكارا مردم را به اسلام دعوت دهند، همه با رأي ابوبكر موافقت كرده وبه قصد كعبه از خانه ابي ارقم بيرون رفتند، وقتي به كعبه رسيدند متوجه شدند كه اشراف وسران قريش نشسته اند و به گفتگو مشغول اند، مسلمانان نزديك آنها نشستند وابوبكر رضي الله عنه بلند شد و براي مردم سخنراني كرد و آنها را به يگانگي خداوند ويكتا پرستي دعوت داد وقدرت بزرگ الله ونعمتهاي گسترده اش را به آنها ياد آوري نمود پيامبر صلي الله عليه وسلم به سخنان دوست خود گوش مي داد. ابوبكر رضي الله عنه استاده بود گويا او قريش و اشراف آن را به مبارزه مي طلبيد، عتبه بن ربيع يكي از اشراف قريش به سخنراني ابوبكر رضي الله عنه اعتراض كرد اما ابوبكر رضي الله عنه همچنان سخنانش را ادامه داد تا اينكه حاضرين شورش كردند وبه ابوبكر رضي الله عنه حمله ور شدند وبر سر وصورت او كوفتند خون از چهره اش سرازير شد و ابوبكر رضي الله عنه بيهوش بر زمين افتاد، خبر بيهوشي ابوبكر رضي الله عنه پخش شد وعموزاده هاي ابوبكر رضي الله عنه از قبيله بني تميم آمدند، آنها فكر كردند ابوبكر رضي الله عنه مرده است، او را همچنان كه بيهوش بود به خانه اش منتقل كردند وبا همديگر عهد كردن كه اگر ابوبكر رضي الله عنه بميرد عتبه بن ربيع را به قتل برسانند. ابوقحافه پدر ابوبكر رضي الله عنه ومادرش ام الخير سلمي كنار بستر ابوبكر رضي الله عنه نشسته بودند، ديري نگذشت كه ابوبكر به هوش آمد و اولين سخني كه به زبان آورد گفت: محمد چه شد؟ پيامبر خدا صلي الله عليه وسلم چه شد؟ وهمچنان تكرار مي كرد: محمد چه شد؟

وچون مطلع شد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم به خانه ابي ارقم برگشته است همراه مادرش به آنجا رفت وقتي مطمئن شد كه پيامبر صلي الله عليه وسلم سالم است از او خواست كه مادرش را به اسلام دعوت دهد، پيامبر صلي الله عليه وسلم مادر ابوبكر را به اسلام دعوت داد واو بلافاصله اسلام را پذيرفت وابوبكر رضي الله عنه بسيار شادمان و احساس خوشبختي نمود.

حضرت علي رضي الله عنه به شجاعت ابوبكر رضي الله عنه شهادت داده است. هنگامي كه ازاو پرسيده شد كه دليرترين مردم نزد شما چه كسي است؟ گفت: ابوبكر رضي الله عنه، چون در جنگ بدر وقتي براي پيامبر صلي الله عليه وسلم سايباني ساختيم وگفتيم: چه كسي حاضر است كه همراه پيامبر صلي الله عليه وسلم بنشيند تا مشركين گزندي به ايشان نرسانند،‌ سوگند به خدا جز ابوبكر رضي الله عنه هيچ كس حاضر نشد. ابوبكر شمشير كشيد ودر كنار پيامبر صلي الله عليه وسلم ايستاد وهيچ كس از مشركين جرأت نداشت كه به سوي پيامبر صلي الله عليه وسلم برود از اينرو مي دانم ابوبكر رضي الله عنه دليرترين مردم است.

وفات

ابوبكر رضي الله عنه وصيت كرد كه همسرش اسماء بنت عميس به كمك فرزندش عبدالرحمن  او را غسل بدهند، در آخرين لحظات زندگي اش مثني بن حارثه از عراق آمد وخبر پيروزيهاي مسلمين را در آنجا به اطلاع ابوبكر رضي الله عنه رساند در شامگاه دوشنبه هشتم جمادي الاول سال سيزدهم هجري ابوبكر رضي الله عنه جان به جان آفرين سپرد.

رحمت خدا بريار غار ودوست باوفا وصادق پيامبر باد.